|
برای جنس نرينه در ضمن بگم که کسی که برا عشق خودکشی کنه اخره الاغیش رو میرسونه که البته بلانسبت شما الاغ کم نیس
آدامس : تنها چیزی که توی دهان خانم ها بند می شود
در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند. اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. “ثروت، مرا هم با خود مي بري؟” ثروت جواب داد: “نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.” عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد. “غرور لطفاً به من کمک کن.” “نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.” پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد. “غم لطفاً مرا با خود ببر.” “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.” شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدايي شنيد: ” صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند ناجي به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد: ” چه کسي به من کمک کرد؟” دانش جواب داد: “او زمان بود.” “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟” دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که: “چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”
To laugh without a reason.
از حموم كه اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه ! براي خودت تو آينه شكلك در بياري و بهش بخندي !!!
به نام بزرگترین حامی موج سبز در خواب بودم در عالمی عجیب ناگهان صدایی مرا بخود اورد فرزندم.......... من که متوجه صدا شده بودم به دنبال صاحب صدا گشتم ولی اثری از اون کس نبود بار دیگر صدایم کرد گفتم تو کی هستی ؟ جواب داد من خدای تو هستم ......... هر سئوالی داری بپرس....................... من که از ترس به لرزه افتاده بودم بعد از یک نفس عمیق سئوالی که همیشه در دهن داشتم پرسیدم از خدا پرسیدم خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد ؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر با اعتماد زمان حال رو سپری کن بدون ترس برای اینده ات اماده شو وترس را به گوشه ای انداز ایمان را نگهدار شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک مکن بعد از این حرف ها از خواب پریدم و از ان لحظه به بعد فهمیدم زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدونی چطور باید زندگی کرد بعد از سالها انچه از زندگی اموختم در سه کلمه خلاص می شود . . . زندگی ادامه دارد.....................................
از میان زمین کوه جنگل اسمان و اب اسمان رو انتخاب می کنم زیرا مضحر پاکیست جایگاه ستارگان و اسطورهای بزرگ است............... وجایگاه خداوند ............وبهشت پیشه خداوند است ................ از پدرم پرسیدم مادرم کجاست پدرم جواب دا د در بهشت .................. پرسیدم بهشت کجاست گفت در پیش خدا ..................................... پرسیدم خدا کجاست ؟ پدر با مکثی کوتاه جواب داد خدا در قلب من تو همه ولی جایگاه اصلیش در اسمان است . گفتم اسمان یعنی مادرم به اسمان رفته است ؟!!!!!!!!!! جواب داد بله فکر می کنم ............... از پدر پرسیدم بهشت در کدام سمت اسمان است . پدر گفت برای چه می خواهی بدونی ؟ گفتم می خواهم بدانم تا هر وقت دلم براش تنگ می شود رویم را به ان قسمت بکنم و باهاش حرف بزنم .......... پدر باخنده به هوای کاری رفت ..اما من دیدم هنگام رفتن چشمانش را ابری از غم فرا گرفت ونم نم شروع به باریدن کرد .............. بعد از ان حرفها از هرکه پرسیدم بهشت کجاست جوابم را نداد تا اینکه مادر بزرگ گفت تمامی عرشه اسمان جایگاه بهشت است تو می توانی رویت را به هر طرف که می خواهی بکنی و با مادرت حرف بزنی................... از ان لحظه بود که همدم و مونسم اسمان شد و برای این است که از میان زمین کوه جنگل اسمان واب اسمان را انتخاب می کنم ...... زیرا به یاد دارم از 5 سالگی برای دردودل با مادرم به اسمان نگاه می کردم وحرفهایم را می زدم.........................................................
به نام حق وبا یاد حق اسمون ابریه دلش گرفته می خواد گریه کنه می خواد فریاد بزنه ولی نمی شه نمی تونه هی بغضش و می خوره بعضی وقتا یه داد کوچیکی هم میزنه ولی بازم نمی تونه می دونم که نمی دونه بهش فکر میکنم نمیدونه دلم براش می سوزه شاید اگه می دونست راحت میشد ....شاید اگه می دونست بغضش و راحت می شکست و گریه می کرد شاید فریاد میزد ....... شاید شاید شاید ....................... اما اینها فقط شایده یقینی نیست شاید حتی اگرم میدونست هیچکدوم از این کارها رو نمیکرد ........ ولی (عزیز) همیشه می گفت اگه اسمون بدونه حتی یه نفر به فکرشه راحت گریه میکنه ............. یعنی هیچکی تو این دنیا امروز به فکرش نیست ............. اره انگار امروز اسمون فقط قراره ابری بمونه چون هیچکی بهش فکر نمیکنه تا راحت شه تا گریه کنه یعنی بباره ........بباره اینها تو ذهنم بود که دیدم اسمون داره گریه می کنه ...........فهمیدم یکی بفکرشه چون خودمو تو بغله مادرم دیدم که دارم مثه ابر بهار گریه می کنم ..........................................................
يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد. او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد. در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند. وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.» ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد. وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد: «حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟» مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پررويي مي خواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد . . . يادش رفته بود كه بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود. آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد افرین کارش عالی بود
سلام خوبید خیلی وقته که اپ نکردم ولی خوب امروز دیگه دل و به دریا زدم و می خوام اپ کنم وای هر وبلاگی میرم همه اپ ولنتاین کردن اعصاب ادم خورد میشه حالا اصلا بی خی من اصلا به این روزها اعتقاد ندارم تازه بعضی هام که دیگه سوپرن از این کادو میگیرن می دن به اونکی واقعا شرم اوره خداییش خجالت نمیکشیم ما ادما حالا اونایی هم که همدیگرو دوست دارن لازم نیست حتما خودشون رو تو خرج زیاد بندازن به نظر من یه شاخه گل و کلمه ی دوست دارم (البته اگه از ته دل باشه) معرکه ترین کادو تو دنیاست از حرفهای من نارحت نشید من که می دونم روتون اثر نداره ولی خوب خیلی وقت بود که می خواستم خودم و از بابته این حرفا راحت کنم شاد باشید از کادو هایی هم که دریافت می کنید لذت ببرید اگه می شه به منم چندتا نظر کادو بدید اوههههههههههه راسی حالا ولنتاین مبارک باشه خوش باشید همیشه
|
About![]()
سلام امیدواریم در این وبلاگ لحطات خوبی سپری کنبد Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 AuthorsNONOtani Links
دخترانه 2
رنگ عشق |